تبليغاتX
اونی که رفته دیگه نمیاد..

اونی که رفته دیگه نمیاد..

بیا جایمان را عوض کنیم؛ دلم لک زده برای اینکه کسی عاشقم باشد....

نیان عزیزم...

  

بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خدایی که نامش دوا و ذکرش شفاست
خدایا نمیدونم چقدر دوسم
داری نمیدونم تونستم تو اون مدت تونستم خودمو بهت نشون بدم؟؟؟

 نمی دونم ...
اما این و میدونم بهت
ایمان دارم از ته دل که تو خدایی و خدا بودن رو فراموش نمیکنی که تو همیشه هستی کنار ما

اگه یه ذره ابرو پیشت دارم نه!!! اصلا منو ول کن به خاطر دل های مهربون و صاف که نیان عزیزم نیان زندگیم زودتر خوب بشه

تو بهترینی خدای من

بچه ها این کوچولو ناز برادر زاده امه اسمش نیان هستش ۴ سالشه دعا کنید

زودتر خوب بشه

 

[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 23:25 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


دنیا رفتش...

 

امشب فقط میتونم بگم

                               به سلامتی اونی كه واسه رفتنش گریه كردیم

پ.ن:: از خدام بود باشه اما نشد همه چی تموم شد

پ.ن: دنیا رفتش

[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:39 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


انتظار...

فردا از صب که پاشم تلفنو میگیرم دسم زل میزنم بهش تا اونی که میخوام زنگ

 بزنه و بعدش من بپرم هوا جیغ بکشم.!! بعدشم زنگ بزنم به "تو" و بازم کلی

جیغ بکشم.!! تموم لباسای بهاری امو ریختم بیرون.!! کفش های کتونی امو پام

 میکنم که از بارونی تدریجی هوا مثل همیشه دست و پاهام مثه مرده ی

قبرستون نباشه.!! خیلی زود شروع شد.. میدونی چی رو میگم.؟! بستنی هوس

کردنای من وسطِ سرما و نسکافه هوس کردنای "تو".. وااااااااااااااای.!! هوا

سرد سررررد.،‌ دستات گرم گررررم.! بخوام بگم تا صب دارم واسه گفتن..

دلم واسه خاطراتِ دو نفره ی تو سرما کلی تنگ شده.. یادمه امسال کیک

 تولدتو یواشکی خوردی بی من.!! چقدر از زود تموم میشدمتنفر بودم.، چون

بعد اون یه ساعت منم باید میرفتم خوابگاه.!! ولی الان چقدر ذوق داره تو

تاریکی تازه را می افتیم میریم بیرون.!! دوس دارم.، دوس دارررم.،‌دوس دارررررم..

همه چیزایی که منو به "تو"‌ نزدیک میکنه رو دوس دارم.. یادته از تمومِ‌ کسایی

 که باعث دوریمون میشدن متنفر بودم.. یادته بهم میگفتی اینجوری پیش بریم

از تمومِ آدمای دنیا متنفر میشی.. یاااااااااادته.؟! دیدی نشدم..

پ.ن: انتظار.، انتظار.،‌انتظار..

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:11 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


نیستش

 امیدوارم این رودرک کنی

خداحافظ...

خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها

خداحافظ عزیز ِ بوسه های معصوم ِ هفت سالگی

خداحافظ گلم ، خوبم ،

عشقم 

خلاصه ء هر چه همین هوای همیشه ء عصمت !

خداحافظ ای عشقم بی دلیل رفتن ها

خداحافظ ...!

حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی

دیدار ما اصلا" به همان حوالی هر چه باداباد

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند.

پس با هر کسی از کسان من از این ترانهء محرمانه سخن مگوی

نمی خواهم آزردگان سادهء بی شام و بی چراغ

از اندوهِ اوقات ما با خبر شوند !

قرارِ ما از همان ابتدایِ علاقه پیدا بود

قرارِ ما به سینه سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود

پس بی جهت بهانه میاور

که راه دور و

خانهء ما یکی مانده به آخر دنیاست !

نه ...

دیگر فراقی نیست

حالا بگذار باد بیاید

بگذار از قرائت محرمانهء نامه ها و رویاهامان شاعر شویم

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند

دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین

تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید

تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست !

حالا می دانم

سلام مرا به اهل هوای همیشهء عصمت خواهی رساند.

یادت نرود گلم !

به جای من از صمیم همین زندگی

سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس !

دیگر سفارشی نیست

تنها

جان ِ تو و جان ِ پرندگان پر بسته ای

که دی ماه به ایوان خانه می آیند

خداحافظ !

http://host10.aparat.com//public/user_data/flv_video/33/d6220ef499b02a26a5916161ce56a18796647.flv

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 4:20 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


سلام

 

بابت اون مطلب  واقعا ازتون معذرت میخوامممممممممممم

میخوام دوباره شروع کنم

از نو بسازم

پ.ن: قول مردونه دنیا

افشین .سهراب .فرناز.

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 3:36 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


مادر.......

اونایی که مادر دارن حضرت عباسی قدرشو بدونن برن دست مادرشونو بگیرن ماچ کنن

اونایی که مثه من مادر نداشتن میدونن این بی مادری چه دردیه لامصب هیچی

 نمیتونه جاشو پر کنه هیچی

من دوره دبستان تو زنگ تفریحا حسرت به دل یه لقمه نون پنیری که مامانا واسه

 بچه هاشون میگرفتن میزاشتن تو کیفشون هنوز که هنوزه سر دلمه

به قول یکی از دوستام آدم اگه پدرش رو از دست بده یتیم نمیشه،‌

 اما مادرتو اگه نداشته  باشی بدجوری حس میکنی یتیمی 

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 1:44 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


دنیایی وارونه...

خیلی عجیبه!!!!

بعضی وقتا ادمایی پا میزارن تو زندگیمون که سر از پا نمیشناسیم دنیا برامون عوض میشه

یه رنگ دیگه میگیره نگاه و دیدمون به همه چیز عوض میشه فکرامون بزرگ میشه  دنیا اونقدر

برامون بزرگ میشه که میخوایم باهاش تموم دنیا رو زیر پا بزاریم و همه چیز رو به دست بیاریم

اما بعضی وقتا همین ادمی که برامون اونقدر عزیز بود کاری میکنه که از تموم ادما بدمون میاد

میخوایم سر به تن هیچکی نباشه دنیا اونقدر برامون زشت میشه  که احساس میکنیم

تو زندان انفرادی هستیم و جز بدبختی تنهایی گریه هیچی نداره با همه بزرگی اش واقعا

 عجیبه!!! چرا ما ادما باید هرزگاهی اینطوری باشیم؟؟؟؟

سهراب از بد بودن و ادما میگه از اینکه تنهاش گذاشتن

افشین از سختی های اول زندگیش از عشق ۲۵ باندش

روشنگ از تنهایی و از غم نبودن پدرش

سقف رویایی و عسل از خیانت عشقشون متنفر شدن از پسرا

مریم از  درک نکردن و نفهمیدنش و تنهایی اش

زهره از خاطرات عشق گذشته اش که هر لحظه باهاشه

محدثه تو گیر دار عشق قدیمی اش

نگار دنبال مرد اروزهاش و همسفر روزهای خوبش

ماریا هم از اینکه راه درست رو به ادما نشون بده 

منم از بی  اعتمادی دنیااز شک و تردیدهاش از اینکه دارم باهاش بازی میکنم

یادمه پارسال همین موقع ها دنیا برام انتهایی نداشت خواب برام اصلا ارزش نداشت

میخندیدم خوش بودم کلا دنیا به طرز عجیبی برام زیبا شده بود اصلا برام مهم نبود کی میاد؟

چی میشه؟ برام همین مهم بود که چند دقیقه ای باهاش حرف میزدیم و شبا تا دیر وقت  تو چت

بودم و اسم ام بازی میکردیم یا با هزارتا دلیل دوماه یه بار میدیدمش

 خدایی دلم برای اون روزها تنگ شده.....

تو این یه سال از دنیا نوشتم و گفتم از بودنش از مهربونی هاش  از ارزش ها و اخلاقش ...

همه اتون هم میدونید چه اونایی که برای اولین بار اومدن تو وبلاکم

 چه اونایی که این مدت همیشه کنارم بودن و بهم سرمیزدیدن

اما این روزها برام همه چیز عوض شده دنیای به این بزرگی برام کوچک شده مثل چند وقت

پیش اصلا برام زیبا نیست رنگ بوی سابق رو نداره دوست داشتن جای خودش رو به شک و

تردید داده

چرا باید اینطوری باشه؟؟؟

پ.ن: دو روزه خوابم نبرده  زا دیشب دارم دیوونه میشم خودمم نمیدونم چرااینطوری شدم

و تا کی میخوام اینطوری باشم....

اصلا برام باور کردنی نیست   فکر همه چیز رو میکردم به غیر این یکی ... این طوری فکر کنه

یعنی این مدت بهم شک داشت؟؟ چی درباره من فکر میکرد؟؟؟

 

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 15:54 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


سهم من...

روزمرگی رو.. میشه تحملش کرد ولی یه وقتا نه دیگه..مثه امروز و تمامِ روزای تعطیلی که خودمو حبس کردم تو خوابگاه.. که تو رو نداشتم.. که هی سرمو گرم کردم تا یادم بره نیستی.. که عروسکهای که برات گرفته بودم بغل کردم جایِ تویِ نداشته َم.. دلمو خوش کردم به تلفنی حرف زدنای مختصر مفید.. اونقدر که تمومِ ذخیره هام از وجودت ته کشید و تموم شد.. اونقدر که مجبور شدم خودمو بخورم.! تمومِ سیگارای دنیا هم که سهمِ تو میشه.. به من فقط پاکتای خالیش میرسه.. این بار باید یه پاکت واسه خودم قایم کنم.. که تو این روزای مبادا..روزای بی تو حداقل بشه باهاش خاطره دود کرد..

پ.ن: سهمِ من از زندگی اینقدر خوشبختی نبود..........................................

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 0:27 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


به یاد ایرج قادری....

 
سلام "دادا" , "بیقرار" چی شدی که به این زودی دلت به دریا زد ؟

بین اینهمه "سینه چاک" , میون این "برادر کشی" , وسط این "تاراج" بی اندازه ,

تو تنها "بیدار در شهر" بودی.

"رفیق" , خوب میدونم که این دنیا برات "قفس" بود ، توی عصری که بی دلیل "حکم تیر" میدن و

"پشت و خنجر" شدن دو یار همیشگی ، کاش تو یکی نمیرفتی .

روزگار تو رو هر چند "نقره داغ" کرد ، ولی تو عینهو یه "جان سخت" بودی ، موندی و تا آخرش جنگیدی .

"برای که قلب‌ها می‌تپد" ؟ معلومه که برای تو!

گرچه "سوگند سکوت" خوردی ، اما هممون میدونیم که "خشم عقابها " هرگز خاموش شدنی نیست.

"طوطیا" ی "چشمان سیاه" تو تا ابد "سرسپرده" داره مرد ، واسه "برزخیها" تو تا همیشه یه "بت" خواهی موند ،

اینجا نه تنها "بی حجاب" و با حجاب ، نه فقط "سام و نرگس" ، که تموم ایرون به یادتن .

با اون همه "شهرت" ، خلاصه تو هم "محاکمه" شدی ، اما حُکمت آزادیه ! چون "داغ ننگ" به پیشونیت نخورد ،

چون حتی یه بار هم با خفت نگفتی: "میخواهم زنده بمانم".

"سکه شانس" تو اینبار چرخید و چرخید تا به زمین خورد .

برو و از این "آکواریوم" رها شو و دیگه هیچوقت "پاتو زمین نذار" خدانگهدار . . .
 
 
 

 

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:20 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


خیلی چیزا....

تو که نبــاشی.........

سیگار هست

موزیک هست

نیمکت هست

بغض هست

احساس تنفر و البته جایِ خالیت هم هست !!

و اینجایی که تو گنـــد زدی

رویایِ من بود !!

پ ن : دورترین نقطه ی جهان هم بروم ، خیلی چیزها را با خودم می برم...خیلی چیزها!!

 

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:57 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


سلام

سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه اول از همه بابت اینکه همه نگرانم بودید و برام

 پیام گذاشتید

ازتون تشکر میکنم که به فکرم هستید و با حرفاتون بهم دل گرمی میدید بخصوص از

دنیا .داداش سهراب گلم افشین. ماریا. روشنگ محدثه مریم لیلا . سقف رویایی.

 بهار و همه دوستایی گلم فقط میتونم ازتون تشکر کنم

راستش قرار نبود برگدم راستش رو بخوای این دو هفته برام شده عین جهنم....

از یه طرف که حال نیان بدتر شده و هر یش هر پزشک رفتم جوابی ندادن ...

باورتون براتون خیلی سخت باشه اما نیان همه کسی هستش که دارم ...

فقط از خدا میخوام حتی اگه به جون گرفتن من باشه حال نیان رو بهتر کنه

از طرف دیگه داستان همیشگی من...

خواب و رویاهایی که همیشه باهام هستش و زندگی میکنم و همه چیزمو تو اون

میبینم زندگی اینده......

اما هر روز دورتر از همیشه.... دنیایی بی دنیا...

اما این بار اومدن فرق داره میخوام نوشته هام حرفام خیلی فرق داره...

قول داده بودم قید احساس هامو بزنم همین کارو هم کردم...

حالا که دنیا برام بد شده من میشم اتیش این دنیا و احساس و زیبایی هاش

اتیشی که فقط تنهایی میتونه خاموشش کنه

پ.ن. بهتره تو خودم باشم و پیرهن مشکی ام یه مشت اهنگ تا تحقیر بشم...

 

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:44 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


خداحافظ...

نمیدونم گفتنش اینجا درسته یا نه؟؟ اما میدونم نگفتنش برام خیلی سخت تر هستش

اینکه بخوام دوباره ساکت باشم و حرفی نزنم و دیگران هی چی دلشون بخواد درباره ام

فکر کنند و برای خودشون تصمیم بگیرین و هر چی دوست داشته باشن بگن

اولین روزی که تصمیم گرفتم یه وبلاک درست کنم احساس کردم که ادمای که باهاشون

در ارتباط هستم نمیتونم حرفام یا خودم رو درک کنن تصور کردم اینجا راحت میتونم حرفام

غرغر کردن هام ناله کردن و خوشی هام رو بنویسم تا چیزی تودلم نمونه

دوستاهای زحمت گشیدند اومدن چرک نویس و حرفای چرت و پرتم رو خوندن بعضی ها

خوششون اومد و بعضی ها هم چند تا فحش بهم دادن و بعضی ها انگار نه انگار چیزی نوشته

شده باشه

برام نظر گذاشتن از دنیایی مجازی باهاشون اشنا شدم به حرفای هم گوش دادیم حتی

اینکه بدونیم طرف مقابلمون کی هست و چه احساسی داره اما ژست ادم های روشنفکر

رو به خودمون گرفتیم که میتونیم طرف مقابلمون چه حسی داره براش سر تکون دادیم و

یه جورایی میخواستیم بهشون بفهمونیم اره درکت میکنم یا مثل من شدی

نمیخوام گله ای کنم یا دوباره غر بزنم یا ادعای ادم های با شخصیت رو دربیارم

یا بخوام بی گناهی خودم رو ثابت کنم ولی نمیدونم چرا فکر میکنن اینجا این وب رو درست

کردم که بخوام با همه دوست بشم بگم عاشقت شدم دوست دارم از این مزخرفات

اونقد ادم بی جنبه و احمق نیستم که بخوام این کارو رو بکنم

شاید این اخرین باری باشه که بخوام بایم اینجا بنویسم و بخوام خودم رو خالی کنم

که چیزی تودلم نمونه

اما بهتره تو دلم بمونه اونقد که بوی گهنه گی بگیره حتی با تهوع هم بالا نیاد

فقط بدونید یادگار یه بار توزندگی عاشق شد اونم به حسابش نیاوردن اونقد براش کوچک

و بی ارش بودکه لیاقت...

گله و شکایت بسه از تموم دوستایی که اومدن و حرفامو خوندن و بهم کمک کنن تا از این تنهایی

بیرون بیام بهم امید دادن ازشون سپاسگزارم و دوستایی هم که فحش دادن بد وبیراه گفتن

و یا فکر کردن اینجا مغازه باز کردم که دل ادما رو به دست بیارم از اون ها هم تشکر میکنم

که بهم فهموند تو دنیایی مجازی هم نمیشه ادم رو فهمید بهتره که تو وجودخود ادم بمونه

تا گفته بشه

دوستتون دارم خداحافظ همگی اتون

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:40 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


ز مثل زندگی

زندگی از ديد يک نويسنده شايد يه پاکنويس باشه با کلی خط خوردگی توش .

زندگی از ديد يه شاعر شايد يه شعر باشه که گاهی هر کاری ميکنه

قافيه هاش با هم جور در نمياد .

زندگی از ديد يه موزيسين شايد يه ساز باشه که وقتی از کوک در ميره

 هم بايد يه جوری نواختش .

زندگی از ديد يه کنکوری شايد يه تست باشه گزينه پنجم ميخواد تا جواب بده .

زندگی از ديد کسی که ايدز داره شايد يه ساعته که تيک تاک ثانيه

 شمارش خيلی تند تر از معمول مزنه .

زندگی از ديد يه عاشق شايد ...

زندگی از ديد يه راننده شايد يه جاده است که توش هيچ دور برگردونی نداره .

زندگی از ديد يه مهندس کنترل شايد تنها PIDکنترلر دنياست که هر جوری

 تنظيمش ميکنه بازم خطای حالت ماندگار داره .

زندگی از ديد يه عکاس شايد تمام اون چيزهايی هست که داخل فريم

 دوربينش نمی گنجه .

زندگی از ديد يه معمار شايد ساختن يه آسمون خراشه که انتهاش

معلوم نيست و هيچ آسانسوری هم نداره .

زندگی از ديد يه عاشق شايد يه عادت احمقانس به دروغ های احمقانه !

زندگی از ديد يه معتاد شايد تماشای حرکت آروم پيستون يه

سرنگ باشه روی دستش .

زندگی از ديد يه روسپی شايد يه انتظار کشنده باشه برای صبح روز بعد .

 شايدم صدای آشنای ترمز و بوق .

زندگی از ديد يه جنين شايد پست «دنيا» باشه .

زندگی از ديد يک نهيليست شايد يه شوخی بی مزه باشه از جانب خدا .

زندگی از ديد يه مادر شايد ...

زندگی از ديد يه پدر شايد يه تلاش بی انتها برای کم نياوردن باشه .

زندگی از ديد خيلی از جوون ها شايد يه ۲۰۶ رينگ و لاستيک باشه

 که جمعه شب ها خيلی ها رو سوسک کنه .

زندگی از ديد يه رياضيدان شايد يه معادله باشه که برای حلش يه عمر زمان ميخواد .

زندگی از ديد انتظامات درب دانشگاه شايد تماشای تمام هيکل و اندام

 خواهر دينيش باشه تا اطمينان حاصل کنه که ايراد شرعی و گاهی

 غير شرعی نداره .

زندگی از ديد يه اعدامی شايد يک سيل از آدرنالين توی رگ گردنش

 باشه وقتی فشار يه طناب رو روش حس می کنه .

زندگی از ديد يه bf شايد يه دنيا تفکر و انديشه ناب باشه - اما در مورد «بعدي»

زندگی از ديد يه gf حتما يه دنيا تفکر و انديشه ناب هست - و قطعا در

مورد «بعدي»

زندگی از ديد اسامه بن لادن و جرج بوش شايد تفکر در مورد معايب

 و مزايای بازی «‌سرکاري»‌ باشه . شايدم کاهی فقط مزاياش .

و شايد زندگی از ديد ...

و از ديد ...

و قطعا زندگی از ديد خيلی ها خيلی چيزهاست که خيلی های

ديگر اون خيلی چيزها رو نمفهمند .

زندگی از ديد من شايد صدای گريه يه بچه تازه به دنيا اومده باشه .

 شايدم صدای زاری و شيون بالای سر يه تازه مرده . زندگی از ديد من

 شايد يه علامت سئوال گنده بالای سر همه اس . شايد يه خواب که وقتی

 مرديم از اون بيدار می شيم . زندگی شايد صدای يه زنگ تلفن باشه يا

 خودکشی شايد دعا برای نشنيدنش . زندگی شايد تکرار واژه

«‌بايد ميدونستم »‌ باشه در برابر آبشاری از دروغ يا شايد تلاش برای

غرق شدن در رودخانه ای از حقيقت . زندگی شايد همه اون

مردمی باشند که دوست دارم ازشون فرار کنم و خودکشی شايد

دلتنگی برای اونچه بودم . زندگی گپ های دوستانه من با خداست

 شايد که هميشه به خاطر خواب رفتن من ناتموم ميمونه . زندگی

 شايد منقبض کردن تمام عضلات بدن برای زندانی نگه داشتن يه قطره

 اشک باشه . زندگی شايد ادمه داشتنه ! زندگی حتما ادامه داشتن

 به سوی کمال ...

 

 

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:11 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


؟؟؟؟

 

                     چرا همیشه جای یه نفر خالیه؟؟؟

 

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 3:11 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


اغاز یه رویا

گوشه خلوتی از اینهمه غوغای آدمی


سراغ نداری؟


جایی که دریا ساحل را در آغوش میگرد


ساحل به لبهای دریا بوسه میزند


پروانه از نگاه صبح آغاز میشود


و من از نگاه تو


باز هم میگویی شب است؟


جایی که ترانه از انعکاس آب


و آب از ترانه لبریز میشود


و من از چشمان تو لبریز


و عشق از نگاه ما آغاز


جایی که روبروی پنجره ات


فقط یک شمعدانی باشد


و یک نگاه


یک پرنده بر انتظار


و من باز هم میگویم


آغاز یک رویا


دستی به شانه های غزل


روزی به امتداد مهر


و پایی در رکاب عشق


میآیی

برویم؟


برایت فالی میگیرم از مهربانی


دیشب خواب دیده ام


روزگارمان خوش خواهد شد


به گفته حافظ


به بوی عشق


به نسل نیلوفرهای باغ


پیچیده در امتداد راه


راهم به گفتگوی تو آغاز میشود


و نگاهم به بوسه ات آرام


بیا برویم


 

 

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:26 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


مردان هم قلب دارند....

 
مردان هم قلب دارند.... فقط صدایش.. یواش تر از
صدای قلب یک زن است....
مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند....
شاید ندیده باشی..
اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند..
هر وقت زن بودنت را میبینم... سینه ام را به جلو میدهم..
صدایم را کلفت تر میکنم... تا مبادا... لرزش دست هایم را ببینی...
مرد که باشی... دوست داری.... از نگاه یک زن مرد باشی...
 نه بخاطر زورِ بازوها !
man
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 2:3 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


عوض میشم..

 

دلتنگی من برای تو بیش از آن است که درکش کنی

 

بد میشم.، بد میشم.، بد میشم اونقدر بد که از آوردنِ اسمم خجالت بکشید.. اونقدر که حتی دیگه جرات نکنید

بیاید سمتم.. وقتی آدم از نزدیک ترینهاش خوبی نبینه.، میشه به وجودِ خدا شک کرد.. میشه همه چیزو به گا

داد.. میشه هر کاری که فکرشو بکنی کرد.. ولی این دفعه نه دیگه خودکشی.، نه کم آوردن.، نه گریه.. فقط

از بین بردن.. خراب کردن.. به گه کشیدن.. به گا دادن.. تنها چیزی که خیلی سریع تو وجودِ یه آدمِ به آخرِ

دنیا رسیده رشد میکنه نفرته.. اونقدر که دست از تمومِ داشته هام بکشم و تبدیل به نداشته هام بشن.. به

همین سادگی.. به همین خوشمزگی..

پ.ن: دارم به نداشته هام عادت میکنم..

http://sound-code.majiddownload.com/90-1/1396810655.mp3

 

[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 1:35 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


کاش...

 

کاش منم دوس داشتی..


پ.ن: یه حسِ ناشناخته تو وجودمه.، آزار دهنده ترین حسِ ممکن.!!

 

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 1:18 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


رهایی...

 

در دلم هوایی دیگر است. شوقی وصف ناشدنی در زیر پوستم دویده است

مانند کودکی خردپا تاب میخورم و تاب میخورم

رها میشوم از بند زمین . تاب میخورم بین زمین و آسمان

جایگاهم کجاست؟

نمیدانم زمین زیر پایم؟ یا آسمان بالای سرم؟ یا معلق در بین زمین و آسمان؟

من کیستم؟ چه میخواهم از دنیای اطرافم؟

میخواهم دست بلند کنم و محبوس سازم آن پروانه ی زیبا را در حصار

 دستانم که همچون من معلق است در هوا دست باز میکنم و ...

سقوط سقوط از اوج به زیر...

چقدر خوف برانگیز است وقتی از آن بالا رها میشوی و هر لحظه منتظری

 که با سر به زمین بخوری و چیزی نماند از تو جز کالبد بی جانت

چقدر وحشتناک است وقتی چشم باز کنی و ببینی بر سر جسد خود

ایستاذه ای و به تقلای اطرافیانت برای نجات دادن تو مینگری

یا نه...

میشود به گونه ای زیباتر تعبیرش کرد

هنگامی که به بالاترین نقطه ی ممکن رسیدی چشمهایت را ببندی

 و تصور کنی همانند آن پروانه پرواز میکنی . بال میگشایی و پر میزنی

دور میشوی . دور دور دور آنقدر دور که عزیزانت را چون نقطه ای کوچک

 میبینی که به این طرف و آنطرف می روند و برایت دست تکان میدهند

چقدر لطیفند تصورات کودکانه ای که شاید هیچوقت رنگ واقعیت به خود نگیرند

چقدر شور انگیز است که تاب بخوری و به آسمان بروی آنگاه دست دراز کنی

 و تکه ای ابر بچینی چقدر زیبا بود اگر میشد ابر را بگیری و از آن آویزان شوی

حال میفهمم چرا آدمی همیشه حسرت روزهای کودکی را میخورد

که کاش بزرگ نمی شدیم آری دنیای کودکی زیباست

فارق از همه چیز فقط زیبایی و زیبایی و زیبایی

 پی نوشت :پریشب یه شب خاص بود یه شبی که فک کنم تونستم

۲۱۰ تصمیمو واسه زندگیم بگیرم

زار زدم . ضجه زدم . اشک ریختم و اهنگ گوش دادم 

اس ام اس های قدیمیرو که با کلی آرزو نگهشون داشته بودم خوندم

خاطراتمو مرور کردم و واسه از دست دادنشون اشک ریختم

با خودمو خدامو خاطراتم خلوت کردم

حرفایی رو که زدمو حرفایی رو که شنیدم یادم آوردم

انصاف نبود این چیزا واسه هیچکدوممون انصاف نبود

اما دیگه فایده ای نداره گذشته برنمیگرده و اگرم برگرده

 همونجوری که قبلا بود نمیشه

پریشب با همه تب و تابم با همه حس و حالم با همه خاطراتم خداحافظی کردم

دونه دونه شونو یادم آوردمو باهاشون راز و نیاز کردم و به خدا سپردمشون

من بچه بودم افکارم بچه گانه و پوچ بود

میدونم الانم بزرگ نیستم اما دیگه آرزوهای بچه گانه ندارم

میخوام همراه با سنم شخصیتمم بزرگ کنم و این جز با فراموشی گذشتم

میسر نیست همه چی رو سپردم به خدا اگه لایق بندگیش باشم خودش

 هدایتم میکنه به همون راهی که خودش میخواد

دیگه نمیخوام سرخود باشم دیگه نمی خوام خواسته هامو به زور از خدا بخوام

اون قدر مغرور که  باید حرف حرف خودم باشه نمیخوام بی احساس باشم...

اون انقدر مهربون هست که بهترینها رو بهم بده پس توکل میکنم به خودش

میخوام دنیامو عوض کنم

میخوام نو بشم

میخوام کسی بشم که با نگاه به خودم احساس حقارت نکنم

میخوام به خودم افتخار کنم

دیگه بی هدفی و پادر هوایی بسه

ازتون میخوام  واسم دعا کنین تو تصمیمم موفق بشم

منم واسه همتون دعا میکنم و خوشبختیتونو میخوام

امیدوارم همه خوب زندگی کنن و خوشبخت و امیدوار.. 

امیدوارم آدما اونقدر خوشی واقعی داشته باشن که دنبال خوشی های

زودگذر و پوچ نگردن...

از خدا میخوام بد هیچ بنده ای رو نخواد

از خدا میخوام  امسال سال پر باشه از برکت و شادی و خنده واسه

 تک تک آدمای دنیا ...

 میخوام منو ببخشید به خاطر کارایی که خواسته و نا خواسته

باعث رنج ات شدم هزاران بار ازت معذرت میخوام.

امیدوارم زندگی خوبی پر از امید داشته باشی

میدونم اونقدرا خوبی و اونقدرا پاکی که لایقت بهترینهایی دنیا

دوس نداشتم پایانی برا منو تو باشه هیچ وقت هم نخواستم دنیا 

دوست داشتم باشی برای بودنم

دوس داشتم رویاهام به واقعیت تبدیل میشد

شاید این خواست خدا بوده که از کمترین که من بودم به بالاترین ها برسی

آرزوی سعادتتو دارم و از ته قلبم خوشبختیتو از خدا میخوام دنیا 

ازش میخوام هر لحظه حضورشو تو زندگیت پررنگتر کنه و توی

 تمام ثانیه هات بتابونه نور خداییشو به وجود گرمت .

پینوشت: خودم میدونم چرت و پرت نوشتم اما اینا تمام چیزاییه که این روزا

و فکر منه  روی صخره های سنگی کوهای دربند نشسته بودم از ذهنم گذشت

روز خوبی بود . روی پل وایسادم به آب زلالی که از وسط اون کوها میگذشت

نگاه کردم و دونه دونه سنگ می انداختم توی اب... و به خلوتدیشبم فکر می گردم

منظره خیلی قشنگی بود

تقدیم به تو...

http://ps17r1.parsaspace.com/files/8465954884/v3596B7A376A752F314C333752385843467A2B446A7641612B536D4D3848426C643954785944424E357659453D/?c=1172

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 23:17 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


بی احساس...

 

تنهایی ؟؟!!!

اینکه با تمام وجود بفهمی که وجودت برایه کسی ، مهم نباشه.

یا بود و نبودت تو زندگیه کسی فرقی نکنه !!!

این که بفهمی برایه کسی ، مهم نیستی !!

اون وقته که اگه یه روزی هم اگه بخوای با کسی باشی ، شاید اینقدر

 که قبلا برات تنها نبودن مهم بود

،الان برات مهم نباشه ، و اونوقته که راحت میتونی باور کنی که دیگه

 هیچی برات مهم نیست ، نه  احساس نه تنها موندن نه ....

یه روزی از اینکه دوستم داشتن ، افتخار میکردم و احساس خوبی داشتم ،

اما الان چی؟؟

این که برای فهموندم که مزاحم هستم به پیر و پیغمبر قسم بخوری و بگی 

 که این اسمش اذیت و ازاره... با صدای بلند داد زدن که حتی خودمم هم 

که بهم بگی نمیفهمم چی داری میگم چی میخوام

هی غر غر میزنی و شکایت میکنی

اما الان برام مهم نیست که حتی یه نفر هم .....

شاید تنهایی رو باور کرده باشه ، چون نه تنها نمیتونم کسی رو دوست

داشته باشم ، بلکه دیگه حتی دوست داشتنه دیگران رو هم نه میتونم

 باور کنم و نه میتونه فرقه چندانی برام داشته باشه ....

یه روزی برام مهم بود که چیزایی که دوست دارم ، فقط متعلق به من باشه 

و امروز .... برام فرقی نداره که چه چیز رو دوست دارم که حتی بخوام

 احساس مالکیت رویه اون داشته باشم .

شاید این روزا حس میکنم ، هر چی رو که من دوست داشته باشم ،

هر کسی میتونه اونو داشته باشه

به شرطی که اون ، خودش راغب به یه چی باشه ...

نمیدونم میتونید بفهمید که چی میگم !؟،

نمیدونم که اگه روزی این رو خوند میفهمه چی دارم میگم یا نه؟؟؟

اما خودم میفهمم که به این حس به این زودی ها و آسونی ها نمیشه رسید ،

نمیدونم حس خوبی هست یانه ؟!

ولی تا این حد بوده که دیگه اگه چیزی رو دوست داشته باشم ، فقط تو دلم

 نگه دارم و تا زمانی که مطمئن نشم ، هیچ وقت حسمو بروز ندم ،

فهمیدم که این یه سال هیچ وقت نتونستم افکارم رو و یا احساسم رو به

 زبون بیارم ، و نسبت به هیچ چیز،  حتی به تو...

اینکه چیزی رو بخوای ، که بعدها بفهمی متعلق به تو نبوده ،

سختت میشه .

اما اگه از اول بفهمی چیزی رو که دوست داری متعلق به تو نیست ، اونو

همیشه تو دلت نگه میداری و سعی به نشون دادن احساست نداری ،

چون میدونی که نتیجه ای نداره ...

حالا فهمیدم که چطور میشه حس رو همیشه تو دلت نگه داری و نسبت

به طرفت هیچ وقت بروز ندی ،

مگر بعد از اینکه اون بهت بگه که تعلقی به هیچ کس نداره ...

یاد گرفتم که احساسمو تو دلم نگه دارم و برایه کسایی که متعلق به

 اونا نیست ،هیچ احساسی نشون ندم .

حتی اگه عمری ، همه کس بهم بگن ، بی احساس.

چون نتونستم ، احساسم رو به هیچ کس نشون بدم ،

چون اون موقعست که میدونم ، هیچ کس به من تعلقی نخواهد داشت ...

روزی از احساس حرف میزدم که فکر میکردم ، ارزشی داره ، اما الان

میفهمم  که دنیا ، ارزشه احساسه نه من و نه تو رو نداره ....

چون یا طفره میرن یا سکوت می کنن یا...

واین یعنی بی احساسیه مطلق...

سعی میکنم تویه دنیایه خودم باشم .

تو سکوتی که احساسی توی اون نیست ، سکوتی که از

بسته شدن قلبم به آدماست و احساسه تک ستاره بودن

تو یه دنیایه تاریک و خالی از روشنایی.

سعی میکنم خودم باشم و حرف و یا احساسه دیگران برایه من

اهمیتی نداشته باشه ،

 

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 1:44 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


باور کن...

 

ديده اي شيشه هاي اتومبيل را وقتي ضربه اي مي خورند و مي شکنند؟

ديده اي شيشه خرد مي شود ولي از هم نمي پاشد؟

اين روزها همان شيشه ام؛

خرد و تکه تکه، ...

از هم نمي پاشم...

ولي شکسته ام...

باور کن

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 22:55 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ای خدا چرا مردم اینجورین؟ چرا هر کس فقط به فکر خودشه؟

چرا همه فقط پول رو دوست دارن؟

چرا بعضی ها فکر می کنن هر کاری که دوست داشتن می تونن بکنن ؟

 چرا به خودشون این حق رو میدن که به راحتی دل آدم ها رو بشکنن ؟

چرا همه چیز رو به بازی می گیرن ؟ مگه خودشون دل ندارن ؟

مگه نمی دونن که یکی هم پیدا میشه که دل اونارو بشکنه ؟

چرا همه چیزو به بازی گرفتن ؟ محبت رو دوست داشتن وعشق و دوستی رو ...

اصلا ادما براشون مهم هستن؟ میدونن عشق چیه دوست داشتن چیه؟؟؟

چرا بعضی ها به خاطر پولی که بهشون رسیده اینقدر غرور دارن و خودشون رو برتر ا زدیگران میدونن؟

چرا بعضی ها فکر میکنن که می تونن  با پولشون همه چیز و همه کس رو بخرن؟

چرا بعضی ها اینقدر ترسو هستند که به خاطر ترسشون نه تنها از حق خودشون

 میگذرن بلکه حق رو هم زیر پا میذارن؟ آخ که چقدر از اینجور افراد بیزارم!

چرا بعضی ها آدمای خوب رو به چشم افراد ساده و نافهمی میبینن که میشه سرشون

 رو کلاه گذاشت و از اونا سوء استفاده کرد؟ چرا بعضی ها قدر خوبی دیگران رو نمیدونن؟

چرا کسی رو که دوسش داری و اینو بهش میگی از دستت ناراحت میشه و فکر میکنه

که از حد خودت خارج شدی؟ مگه دوست داشتن جرمه؟ یا نکنه بعضی ها دوست داشتن

 رو فقط برای خودشون میدونن؟ یا نکنه اونقدر غرورشون زیاده که تو رو آدم حساب نمی کنن

 که بخوای دوستشون داشته باشی؟

ولی من که بازم دوسشون دارم چون که به خودم مطمئنم و میدونم اگه کسی رو دوسش

 دارم حتما ارزش و لیاقت دل منو داره!

چرا بعضی ها حتما باید گریه یک مرد رو در بیارن تا خیالشون راحت بشه و لذت ببرن؟

چرا بعضی ها سیگار میکشن و از اون خوششون میاد؟ چرا بعضی ها به سیگارشون بیشتر از

دوستشون ارزش میدن که حتی حاضرن به خاطر اون از دوستشون بگذرن؟

اصلا برات مهم بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دل واسه هیچكس مهم نیست!!!

نمیدونم این مطالب را کسی میخونه یا نه اما روزهای عجیبی تو زندگیم داره رقم میخوره..

یه وقت به پشت سرت نگاه میکنی میبینی اول و آخر زندگیت شده یه مشت خاطره...

خاطرهایی که هیچ جوری نمی تونی از فکرت بیرونشون کنی...فقط مجبوری باهاشون کنار بیای

دیگه آدم حسابی خیلی کم پیدا میشه...آدم حسابی

آدمهایی که من میشناختم یا همشون مردن...یا پیر شدن...یا گم و گور شدن...یا سر از تیمارستان درآوردند

این روزها هرکی از من میپرسه حالت چطوره ؟ فقط میگم...خوب که نیستم البته بد هم نیستم چطور

چیزی شنیدین ؟...ولی در کل خوبم تحمل میکنم...

حالم خوبه نگران نباشید...کار بچگانه نمیکنم من باید تنها زندگی کنم واسه خودم...

یه چیزی رو باید اعتراف کنم...

جرات نوشتن خیلی از مطالب رو از دست دادم...

حرف زیاد دارم ولی میترسم به خیلی از دوستام بر بخوره...

چند نفر که منو حسابی تو شوک گذاشتند

باورم نمیشه همون آدمهای سابقند...

اصلا باورم نمیشه حتی فکر کردم نکنه تم وبلاگ گولم میزنه و اشتباهی رفتم

یا تشابه اسمی بوده !

تا میام بنویسم با خودم میگم نه به فلانی بر میخوره...نه اون خوشش نمیاد

من قرار بود اینجا آزاد باشم...نظرم رو بگم...چه درست چه غلط

قرار بود همدیگرو عوض نکنیم...نصیحت نکنیم...حمله نکنیم

من دلسوزی نمی خوام دلم میخواد عقایدم رو بی پروا بنویسم

تو دلم مونده...

تقصیر خودمه که انقدر راحت و با حوصله توضیح میدم...یکی از دلخوشیهامو دارید خراب میکنید

من ته سیگارتون نیستم که منو زیر پا له کنید...

 

[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 2:38 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


شاید...

 

چند ماه می شود که  " تو " بهانه ام هستی ؟؟

پست هایم که عشقانه اند.... مخاطب ندارند...هیــچ اند...خالی اند !

"تو "دیگر " تو " نیستی..."او" هم نیستی

تو فقط نیستی!

بهم وصلیم...اما نگران نباش !

طناب محکم عشقم حالا تبدیل شده به تار مو..

آب در دلت تکان نخورد ،من خودم...این من ....هرچه وصل بودنها را می رهانم...

این ربط ها گسستنی یست...خودم تمام اش می کنم !

تمام ات می کنم..تمام می شوم

تو آرامی... نشسته ای سیگار می کشی و خوبی ! تماشا می کنی....

من می روم

دور می شوم

دور تر

دور تر

خیلی دور تر

محو می شوم ..

تنها یک اسم می ماند شاید...

عکس و خاطراتم را از دلت بیرون بیار و یک راست سطل آشغال !

اینجا ...مرد.. تنهایی !

آری... همین است زندگی !

تنها یک اسم می ماند ..شاید ....

 

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 1:4 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


رفتن...

 

اول حرفهای عاشقانه

بعد شمع و موزیک

بعد شراب

بعد س*ک*س

بعد خداحافظ ، شما را به خیر مارا به سلامت

می گوید :چرا فکر کردی از این قائده مستثنی هستی؟؟

راست می گوید..

هیچ چیزش عجیب نبود و نشد و نیست!!

بی خودی نوشت :

 

وقتی خودم با خودم این همه رو راستم ....دنیا عجیب بی رحم می شود

و این وبلاگ چندش آور !!

چه خوب بود اگر می شد خودم را بغل کنم ، ببوسم...برای خودم حرف بزنم و

دلداریش بدهم...دست بکشم به گونه ها و اشکهایش را پاک کنم...

بگویم خودم جان آرام باش ، روزها می گذرد و آن اتفاق که می خواهی می افتد..

می آید ...

نیامد هم به درک...دنیا که آخر نمی شود !

پ ن : خوبتر که فکر می کنم می بینم ، دنیا آخر می شود ، حالا که

بوی رفتن از این خانه و مملکت می آید ، امیدم همین است و منتظرِجوابم

 این روزها...گ*ه تر از این انتظار لعنتی وجود ندارد...

بیچاره آنهایی که تمام عمرشان منتظر ظهور امام زمان اند !!

 

 

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 4:56 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


نیمکت...

هنوز یک نیمکت هست ، که می شود نشست و فکر کرد ،کجایه کار غلط بود؟؟

هنوز یک آسمان هست ، با یک ماه ِنصفه ، که می شود همه گله ها را برد آنجا و خدارا صدا زد ...

هنوز اینجا هست...

می شود هرشب اینجا دوست داشت ، آرام شد ، متنفر شد ، تلخ شد ، آه شد....

اینجا گند است ...

حال بهم زن و بی خود ...

تمام سطل آشغال های دنیا را هم که جمع کنی باز برای دوست داشتن و خواستن و نوشته هایم کم است !!

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 0:5 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


اینحا مینویسم....

 

اینجا مینویسم تا جایی اشغال نکنه

 اینجا مینویسم تا مجبور نباشی جوابی بهم بدی

اینجا مینویسم چون نمیخوام مزاحمت بشم

 اینجا مینویسم چون تنها جاییه که حق حرف زدن دارم

ببخشید سرت رو درد آوردم،فقط "دوستت دارم"

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 13:37 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


یادمان باشد

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم،

نسل خوابیدن با اس ام اس،

نسل درد و دل با غریبه های مجازی،

نسل غیرت روی خواهر ، روشنفکریروی دختر همسایه،

نسل لایک و پوک از روی قرض،

نسل کادو های یواشکی،

نسل خونه خالی و دعوت شام،

نسل پول ماهانه ی وی پی ان،

نسل صف و دعوا،

نسل مانتو های تنگ,

نسل کارگران پیر مو رنگ کرده برای جوانی و پیشنهاد کار,

نسل شارژهای اینترنتی,

نسل " copy , paste "

نسل عکسای لختی در ساحل دوبی,

نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی,

نسل فتوشاپ,

نسل دفاع از فاحشه ها,

نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس,

نسل سوخته ، نسل من ، نسل تو,

یادمان باشد ، هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم
بین عذاب هایمان ، مدام بگوییم ، یادش بخیر
 
[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 17:36 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


چه آموخته ام؟؟؟/

 دنیا چه ازت آموختم ؟!

آموختم که : زندگی سخت دشوار است – اما من از او سخت ترم !

آموختم
 که : فرصتها هیچگاه از بین نمیروند – بلکه شخص دیگری

فرصت از دست رفته را تصاحب میکند !

آموختم که : چشم پوشی از حقایق- واقعیت آنها را تغیر نمیدهد !

آموختم که : تنها کسی که مرا در زندگی شاد میکند- کسی است که

به من میگوید : تو مرا شاد کردی !

آموختم که : مهربان بودن بسیار مهم تر از جنگجو بودن است !

آموختم که : خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید !

پس من نمیتوانم همه چیز را دریک روزبدست آورم !

 وبالاخره دنیا ازت آموختم که :

سکوت, قدرت بی انتهاست ، عشقِ نا پیداست ، هستی نا آشناست و دیدن بی انتهاست...





بهترین نیستم اما دلم میخواهد میزبان بهترینها باشم.
 
 
[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 15:53 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


عید من باش گلم

 
عيد من باش گلم!

سفره اي باش به اندازه ي عشق ...

هفت سيني به بلنداي دلت

و مرا دعوت کن

سرِ آن سفره ي ناب 

اي تو همرنگ گلاب

دعوتَم کن به شراب ...!

آن شرابي که زِ انفاسِ لبِ تو جاري است


و مرا مست ترين خواهد کرد..

عيدِ من باش گلم ...!...♥
 
 
[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 15:51 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]


تو سالی که گذشت

 
‎360 روز گذشت

بعضیا دلشون شکست

بعضیا دل شکوندن

خیلیا عاشق شدن و

خیلیا تنها ... ... ...

گریه کردیم ...

خندیدیم

خیلیها از بینمون رفتن

حالا فقط 4 روز مونده

4 روز از همه اون خاطره هامون

تو سالی که گذشت.

سال نوتون پیشاپیش مبارک ...
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 15:50 ] [ تنهای تنها.. ] [ ]